تبلیغات
عصر مذهبی - زندگینامه امام رضا(ع)
عصر مذهبی
امام سجاد (ع) : بهترین مردم هر زمان کسانی هستند که منتظر ظهور حضرت مهدی (عج) هستند. بحارالانوار جلد 52 صفحه 122
نوشته شده در تاریخ دوشنبه 19 مهر 1389 توسط دهكده تنهایی | نظرات ()

ابو الحسن على بن موسى(ع)ملقب به«رضا»امام هشتم از ائمه اثنى عشر(ع)و دهمین معصوم از چهارده معصوم(ع)است .

سال تولد آن حضرت را 148 و 153 ه.ق. و ماه تولد ایشان را ذو الحجه و ذو القعده و ربیع الاول گفته‏اند و مشهور آن است كه روز تولد آن حضرت یازدهم ذو القعده بوده است.

كنیه آن حضرت ابو الحسن بوده است و چون حضرت امیر(ع)نیز مكنى به ابو الحسن بوده‏اند حضرت رضا(ع)را ابو الحسن ثانى گفته‏اند.مشهورترین لقب ایشان«رضا»بوده است كه بنا بر روایتى در عیون اخبار الرضا(13/1)علت ملقب بودن آن حضرت به«رضا»این بوده است كه«رضی به المخالفون من أعدائه كما رضی به الموافقون من أولیائه و لم یكن ذلك لأحد من آبائه علیهم‏السلام فلذلك سمی من بینهم بالرضا...»یعنى هم دشمنان مخالف و هم دوستان موافق به(ولایت عهد او)رضایت دادند و چنین چیزى براى هیچیك از پدران او دست نداده بود، از این رو در میان ایشان تنها او به«رضا»نامیده شد.اما به روایت طبرى(وقایع سال 201)مأمون آن حضرت را«الرضى من آل محمد»نامید و صدوق هم بنا بر روایتى دیگر در عیون اخبار الرضا(147/2)چنین گفته است.

باید متذكر شد كه داعیان و مبلغان بنى عباس در اواخر عهد بنى امیه مردم را دعوت مى‏كردند كه با«رضا از آل محمد»بیعت كنند، یعنى بى‏آنكه از كسى نام ببرند مى‏گفتند چون خلافت بنى امیه درست نیست باید به كسى از خاندان محمد(ص)كه مورد رضایت همه باشد بیعت كنند.بنى عباس با حكومت آل على مخالف بودند ولى چون مأمون كه خود از بنى عباس بود حضرت رضا(ع)را به ولایتعهدى برگزید، همه از مخالف و موافق به او راضى شدند و مصداق«رضا من آل محمد»در حق آن حضرت صادق آمد و به آن لقب موسوم و مشهور شد.

مادر آن حضرت ام ولد بود.(كنیزى بود كه از مولاى خود فرزند آورده بود.)درباره نام و زادگاه مادر آن حضرت اختلاف است و به اغلب احتمالات از مردم شمال آفریقا یا مغرب مراكش بوده است.

در كتب معتبر، از جمله در عیون اخبار الرضا، نصوص و دلایل امامت آن حضرت مذكور است و در همین كتاب(23/1 به بعد)وصیت نامه مفصلى از حضرت امام موسى كاظم(ع)مندرج است.

پس از آنكه محمد امین در بغداد كشته شد و خلافت در خراسان بر مأمون مسلم گردید، مأمون تصمیم گرفت تا خلافت را پس از خود به كسى كه غیر از خاندان بنى‏عباس باشد بسپارد و پس از تحقیق و بررسى در احوال علویان كسى را شایسته‏تر و برازنده‏تر از على بن موسى بن جعفر(ع)ندید و از این رو كس فرستاد و او را از مدینه به خراسان فرا خواند.

درباره علت این تصمیم مطالبى گفته شده است و از جمله بنا بر خبرى در عیون اخبار الرضا از قول مأمون نقل شده است كه گویا هنگامى كه امین خود را در بغداد خلیفه خواند و بسیارى از نقاط شرق عالم اسلام بر مأمون عاصى شدند، مأمون عهد و نذر كرد كه اگر بر مشكلات فائق آید خلافت را در محلى قرار دهد كه خداوند قرار داده است و چون بر برادرش غالب آمد و به خلافت رسید كسى را سزاوارتر از على بن موسى(ع)ندید و او را از مدینه بخواست و ولایت عهدى خود را به او تفویض كرد.

این مطلب درست به نظر نمى‏رسد، زیرا مستلزم آن است كه مأمون شیعه باشد و امامان را تا حضرت رضا قبول داشته باشد و گرنه«قرار دادن خلافت در محلى كه خداوند قرار داده است»معنى ندارد.اما اگر هم مأمون ارادتى به حضرت امیر(ع)و بعضى از اهل بیت داشته است دلیل تشیع او به معنى دقیق كلمه(امام واقعى دانستن حضرت رضا)نمى‏شود.علاوه بر این اگر مأمون خود را سزاوار خلافت نمى‏دانست دلیلى نداشت كه با امین بر سر خلافت بجنگد و خود را امیر المؤمنین بخواند.

بعضى گفته‏اند فضل بن سهل ذو الریاستین كه در حكم وزیر مأمون بود او را بر این كار واداشت.اما باید دید كه چه علتى موجب گردید تا فضل بن سهل مأمون را بر این كار وابدارد؟

به احتمال قوى دلایل فضل و مأمون در انتصاب حضرت رضا(ع)به ولایتعهدى سیاسى بوده است، زیرا پس از قتل امین اوضاع عراق و شام سخت آشفته بود و در میان بنى عباس فرد برجسته‏اى كه مورد قبول و رضایت همگان باشد وجود نداشت و مأمون با همه لیاقت و شخصیت سیاسى در عراق ناشناخته بود.در یمن و كوفه و بصره و بغداد و ایران عامه مردم از زمان منصور به بعد آن انتظارى را كه از خلافت بنى عباس داشتند برآورده ندیدند، زیرا مردم تشنه عدل و داد و اسلام واقعى بودند.از این رو چشمها و دلها نگران و منتظر خاندان امام على(ع)بودند و امیدها و آرزوهاى خود را به افراد برجسته و متقى این خاندان بسته بودند.

فضل و مأمون با شم سیاسى خود از مشاهده اوضاع نابسامان شهرهاى مهم و شورش مردم(مانند قیام ابو السرایا در كوفه و علوى دیگر در یمن)به این نكته پى برده بودند و مى‏خواستند با انتخاب فرد برجسته و ممتازى از خاندان على به ولایتعهدى رضایت مردم را به خود جلب كنند و پایه‏هاى خلافت مأمون را مستحكم سازند به همین جهت مأمون در سال 200 ه.ق. بنا به گفته طبرى رجاء بن ابى الضحاك و فرناس خادم(در بعضى روایات شیعه یاسر خادم)را به مدینه فرستاد تا على بن موسى بن جعفر(ع)و محمد بن جعفر عم حضرت رضا(ع) را به خراسان ببرند.

رجاء بن ابى الضحاك، خویش نزدیك فضل بن سهل بود و همین امر شاید مؤید این مطلب باشد كه فضل بن سهل در كار ولایتعهدى حضرت رضا(ع)دخالت داشته است.

در روایات شیعه آمده است كه مأمون به حضرت رضا نوشت تا از راه بصره و اهواز و فارس به خراسان برود نه از راه كوفه و قم و دلیل این امر را كثرت شیعیان در كوفه و قم ذكر كرده‏اند، زیرا مأمون مى‏ترسید كه شیعیان كوفه و قم به دور آن حضرت جمع شوند.این مؤید آن است كه عامل فرا خواندن حضرت رضا به خراسان عاملى سیاسى بوده است و مأمون مى‏ترسیده است كه كثرت شیعیان در كوفه یا قم سبب شود كه آن حضرت را به خلافت بردارند و رشته كار بكلى از دست مأمون خارج گردد.

مشهور است كه به هنگام ورود حضرت رضا(ع)به نیشابور طالبان علم و محدثان دور محفه آن حضرت كه بر استرى نهاده شده بود جمع شدند و از ایشان خواستند كه حدیثى بر آنها املا فرماید.حضرت حدیثى بطور مسلسل از آباء طاهرین خود از رسول اللّه(ص)و جبرئیل از قول خداوند روایت كرد كه«كلمة لا إله إلا اللّه حصنی و من دخل حصنی أمن من عذابی»یعنى كلمه توحید یا لا اله الا اللّه حصار و باروى مستحكم من است و هر كه به درون حصار من رفت از عذاب من در امان ماند.این حدیث به جهت مسلسل بودن آن از ائمه اطهار(ع)تا حضرت رسول(ص)به«سلسلة الذهب»معروف شده است.

درباره اینكه چرا آن حضرت این حدیث را املا فرمود باید گفت كه این نوعى دعوت به وحدت كلمه و اتفاق بوده است زیرا اساس اسلام و مدخل آن این كلمه است كه معتقدان به خود را از هر گونه تشویش و عذابى در امان مى‏دارد و مسلمانان باید با توجه به آن در درون حصار و باروى اسلام از اختلاف كلمه بپرهیزند و مدافع آن حصن در برابر مهاجم خارجى باشند و از دشمنى و مخالفت بر سر مسائل فرعى دورى گزینند.

حضرت در نیشابور در محله‏اى به نام بلاشاباد نزول فرمود و از آنجا به توس و از توس به سرخس و از سرخس به مرو كه اقامتگاه مأمون بود رفت.به روایت عیون اخبار الرضا(149/2)مأمون نخست به آن حضرت پیشنهاد كرد كه خود خلافت را قبول كند و چون آن حضرت امتناع فرمودند و در این باب مخاطبات زیاد میان ایشان رد و بدل گردید سرانجام پس از دو ماه اصرار و امتناع ناچار ولایتعهدى را پذیرفت به این شرط كه از امر و نهى و حكم و قضا دور باشد و چیزى را تغییر ندهد.

علت مقاومت امام این بود كه اوضاع را پیش بینى مى‏كرد و بر او مسلم بود عشیره عباسى و رجال دولت كه عادت به لا ابالى‏گرى و درازدستى عهد هارون الرشید كرده‏اند زیر بار حق نخواهند رفت و او قادر به اجراى قوانین الهى نخواهد بود.مأمون پس از آنكه آن حضرت ولایتعهدى را پذیرفت امر كرد تا لباس سیاه كه شعار عباسیان بود ترك شود و درباریان و فرماندهان و سپاهیان و بنى هاشم همه لباس سبز كه شعار علویان بود بپوشند.خود نیز جامه سبز پوشید و نام امام را زینت بخش درهم و دینار نمود و مقرر داشت كه در همه بلاد اسلام بر منابر خطبه بنام امام خوانده شود و این به روایت طبرى روز سه شنبه دوم رمضان سال 201 ه.ق. بود.

على بن عیسى اربلى مؤلف كشف الغمه عهدى را كه مأمون ظاهرا درباره ولایتعهدى امام رضا(ع)نوشته بود و ملاحظاتى را كه حضرت رضا(ع)در میان سطور آن عهد نامه و در پشت آن مرقوم فرموده بودند در سال 670 ه.ق. در دست یكى از«قوام»(خادمان مشهد و قبر آن حضرت)دیده و صورت آن را در همان كتاب كشف الغمه آورده است.

تحقیق درباره صحت و اصالت این عهد بصورتى كه در كتاب مذكور آمده است مجالى دیگر مى‏خواهد و در اینجا فرض صحت و اصالت آن است و از مطالعه آن نتیجه مى‏شود كه آنچه در بعضى كتب ادعا شده است كه مأمون شیعى بوده است و در مطالب گذشته نیز به آن اشاره شد صحت ندارد زیرا مأمون در این عهد نامه از مقام خلافت به گونه‏اى تعبیر مى‏كند كه با عقاید اهل سنت مطابق است.

مأمون در این عهد نامه به سخن عمر استناد مى‏جوید و همچنین خلافت خود را مستند به شرع و قانون مى‏داند.همچنین در این عهدنامه مأمون علت انتخاب آن حضرت را به ولایت عهدى علم و فضل و ورع و تقواى او مى‏داند نه آنچه شیعیان معتقدند كه او خلیفه و امام بحق و برگزیده از جانب خدا و منصوص از سوى پدر و اجداد خویش است.همچنین در این عهدنامه به صراحت آمده است كه ملقب شدن آن حضرت به«رضا»از جانب خود مأمون بوده است.

حضرت رضا(ع)به موجب آنچه مؤلف كشف الغمه آورده است در پشت این عهدنامه قبول خود را اعلام فرموده است اما بقاى خود را پس از مأمون و وصول خود را به مقام خلافت با تردید و شك تلقى كرده است.البته آن حضرت هم به نور امامت و هم با روشن بینى خاصى كه از اوضاع و احوال سیاسى زمان خود داشت مى‏دانست كه این كار به آخر نخواهد رسید و بنى عباس و مخالفان خاندان امام على(ع)بهر طریقى كه باشد با آن مخالفت خواهند كرد.

اما آنچه شخص را به تأمل وا مى‏دارد این است كه در آن جا گویا حضرت رضا مرقوم فرموده بود: «الجامعة و الجفر یدلان على ضد ذلك و ما أدری ما یفعل بی و لا بكم»یعنى: جامعه و جفر بر خلاف این دلالت دارند(یعنى دلالت دارند بر اینكه این امر خلافت به من نخواهد رسید)و من نمى‏دانم بر سر من و شما چه خواهد آمد یا با من و با شما چه خواهند كرد.

درباره جفر و جامعه و ماهیت آن نمى‏توان سخنى گفت و شكى هم نیست كه امام(ع)با ارشاد و هدایت الهى از غیب و آینده مى‏تواند آگاه باشد.اما اینكه حضرت در سندى رسمى و پشت فرمان مأمون از جفر و جامعه سخن بگوید محل تردید است زیرا مأمون و اطرافیان او به جفر و جامعه‏اى كه مخصوص امامان شیعه باشد كه به وسیله آن از سر غیب آگاه گردند اعتقادى نداشتند و بعید است كه حضرت رضا(ع)در پشت عهدنامه مأمون چنین چیزى مرقوم بفرمایند.

تاریخ عهد نامه مذكور روز دوشنبه 7 رمضان سال 201 ه.ق. است و چنانكه گفتیم طبرى روز انتخاب حضرت را به ولایت عهدى سه شنبه 2 رمضان سال مذكور مى‏داند و اگر سه شنبه 2 رمضان باشد روز هفتم ماه رمضان یك شنبه مى‏شود نه دوشنبه.اما اختلاف یك روز را مى‏توان به اختلاف در رؤیت هلال منسوب داشت.

صدوق در عیون اخبار الرضا(154/2 به بعد)نسخه سند دیگرى از حضرت رضا(ع)به نام نسخه كتاب الحباء و الشرط كه تاریخ آن نیز همان دوشنبه 7 رمضان سال 201 ه.ق. است نقل كرده است و در آن تصریح شده است كه این روز همان روزى است كه مأمون آن حضرت را ولیعهد خود كرده و مردم را به پوشیدن لباس سبز واداشته است.صدوق خود این نسخه را كه حضرت درباره فضل بن سهل و برادرش حسن بن سهل به عمال و كارداران نوشته، دیده است و به قول خودش آن را از كسى«روایت»نكرده است.

این نامه مقدمه‏اى دارد كه به قلم حضرت رضا(ع)است و پس از آن اصل نسخه حباء و الشرط مى‏آید كه بنا بفرموده حضرت شامل سه باب است: باب اول در شرح آثار و اعمال فضل بن سهل است كه چگونه مأمون را در وصول به خلافت یارى داد و ابو السرایا و شورشیان دیگر را سركوب كرد و طبرستان، دیلم، كامل، غرچستان، غور، كیاك، تغزغز، ارمنستان، حجاز، سریر، خزر و مغرب را رام ساخت. باب دوم درباره پاداشهایى است كه مأمون در برابر این خدمات در حق او برقرار كرده است و باب سوم درباره چشم پوشى فضل از این پاداشها است.مأمون این امر را پذیرفته و به فضل اختیار داده است كه هر كارى را كه نمى‏خواهد نكند و به اصطلاح این نامه او را«مزاح العله»ساخته است.

صدوق در عیون اخبار الرضا از ابو على حسین بن احمد سلامى مؤلف اخبار خراسان(كه فعلا در دست نیست)نقل مى‏كند كه ولایت عهدى حضرت رضا به اشاره و توصیه فضل بن سهل بوده است و چون این خبر به بغداد رسید خاندان بنى عباس را خوش نیامد و مأمون را خلع كردند و با ابراهیم بن المهدى كه موسیقیدان و عود نواز بود بیعت كردند و چون مأمون این خبر را شنید دریافت كه فضل بن سهل رأى ناصوابى در پیش او گذاشته است.پس، از مرو بیرون آمد و راهى بغداد شد و چون به سرخس رسید فضل ناگهان در حمام كشته شد و قاتل او غالب، دایى مأمون بود.بعد مأمون حضرت را در حال بیمارى كه بر او عارض شده بود مسموم ساخت و آن حضرت در اثر آن سم وفات یافت و در سناباد توس در كنار قبر هارون مدفون گردید.این واقعه در صفر سال 203 ه.ق. اتفاق افتاد.

صدوق پس از نقل این خبر از كتاب اخبار خراسان، آن را نادرست مى‏داند و مى‏گوید(چنانكه قبلا ذكر شد)مأمون خود، آن حضرت را ولیعهد كرد و فضل بن سهل چون از پروردگان آل برمك بود با حضرت رضا(ع)دشمن بود.

اینكه فضل بن سهل از آغاز دشمن حضرت رضا(ع)باشد محل تردید است و چنانكه اشاره شد ظاهرا فضل بن سهل در ولایت عهدى حضرت رضا(ع)مؤثر بوده است.اما گویا پس از انتخاب آن حضرت به ولایت عهدى وقایعى روى داده است كه منجر به مخالفت فضل با حضرت رضا(ع)شده است.

روایتى در عیون اخبار الرضا(167/2)هست كه به موجب آن فضل بن سهل با هشام بن ابراهیم نزد حضرت رضا رفتند و خواستند براى قتل مأمون و رساندن آن حضرت به خلافت با او تعهد بندند.حضرت بر ایشان خشم گرفت و هر دو را از نزد خود راند.آن دو ترسیدند و نزد مأمون رفتند و گفتند ما مى‏خواستیم«رضا»را بیازماییم.پس از آن حضرت رضا(ع)نزد مأمون رفت و قصه را باز گفت و مأمون دریافت كه حق با امام رضا(ع)بوده است.

شاید این معنى یكى از اسباب مخالفت فضل با امام باشد و شاید عوامل دیگرى هم باشد كه بر ما مجهول است.به هر حال بنا به گفته طبرى(حوادث سال 203)حضرت رضا(ع)به مأمون گفت كه فضل اخبار بغداد و نارضایى مردم را از خودش و برادرش حسن بن سهل و حتى از ولایت عهدى خود آن حضرت نهان مى‏دارد و مردم در بغداد با ابراهیم بن المهدى بیعت كرده‏اند.چون مأمون در این باره تحقیق كرد و صدق گفته‏هاى آن حضرت بر او روشن شد عازم بغداد گردید و چنانكه در تواریخ مذكور است در سر راه، فضل بن سهل در سرخس در حمام كشته شد و خود حضرت رضا در توس وفات یافت.

مجلسى در بحار الانوار(311/49 چاپ جدید)تحت عنوان«تذییل»درباره اینكه آیا حضرت رضا(ع)به مرگ طبیعى وفات یافته یا شهید شده است مى‏گوید: میان اصحاب ما(یعنى شیعه)و مخالفان(اهل سنت)در اینكه آیا حضرت رضا به مرگ طبیعى درگذشته یا مسموم شده اختلاف است و اشهر در میان ما شیعیان آن است كه آن حضرت به سم مأمون شهید شده است و از سید على بن طاوس از علماى شیعه نقل شده است كه او منكر مسموم بودن آن حضرت است و نیز اربلى در كشف الغمه مسموم شدن آن حضرت را انكار كرده است و گفته است كه ابن طاوس قبول نداشت كه مأمون حضرت رضا را زهر داده باشد.

مؤلف كشف الغمه پس از ذكر مطالبى در این باره مى‏گوید اینكه گفته مى‏شود سوزن آلوده به زهر را در انگور فرو بردند و انگور را زهر آگین ساختند ما نمى‏دانیم كه چنین چیزى سبب زهرآگین شدن انگور مى‏گردد و قیاس طبى، آن را گواهى نمى‏دهد.

البته مجلسى اظهارات مؤلف كشف الغمه را رد مى‏كند و حق را به جانب صدوق و مفید مى‏دهد و معتقد است كه آن حضرت مسموم شده است.درباره مسموم شدن آن حضرت از راه انگور یا انار یا چیز دیگر روایات مختلف است و آنچه مى‏توان با قطع نظر از جزئیات و تفاصیل واقعه گفت این است كه همچنانكه انتخاب آن حضرت به ولایتعهدى سیاسى بوده است وفات آن حضرت هم در جوى سیاسى صورت گرفته است و به همین جهت احتمال مسموم شدن حضرت بیشتر است، زیرا مأمون پس از شنیدن اینكه او را در بغداد از خلافت خلع كردند و با ابراهیم بن المهدى بیعت كردند دریافت كه یكى از علل عمده مخالفت بزرگان و دست اندركاران بغداد با خلافت او همین ولایت عهدى حضرت رضا است و خواست بهر نحوى كه شده است خود را از این گرفتارى كه گریبانگیر او شده بود نجات دهد.

ویژگیهاى آن حضرت

شخصیت ملكوتى و مقام شامخ علمى و زهد و اخلاق حضرت رضا(ع)و اعتقاد شیعیان به او سبب شد كه نه تنها در مدینه بلكه در سراسر دنیاى اسلام به عنوان بزرگترین و محبوبترین فرد خاندان رسول اكرم(ص)مورد قبول عامه باشد و مسلمانان او را بزرگترین پیشواى دین بشناسند و نامش را با صلوات و تقدیس ببرند.بیست و چند سال بیش نداشت كه در مسجد رسول اللّه(ص)به فتوى مى‏نشست.علمش بى‏كران و رفتارش پیامبرگونه و حلم و رأفت و احسانش شامل خاص و عام مى‏گردید.كسى را با عمل و سخن خود نمى‏آزرد.سخن كسى را قطع نمى‏كرد.هیچ حاجتمندى را مأیوس باز نمى‏گرداند.در حضور مهمان به پشتى تكیه نمى‏داد و پاى خود را دراز نمى‏كرد.هرگز به غلامان و خدمه دشنام نداد و با آنان مى‏نشست و غذا مى‏خورد.شبها كم مى‏خوابید و قرآن بسیار مى‏خواند.شبهاى تاریك در مدینه مى‏گشت و مستمندان را كمك مى‏كرد.در تابستان بر حصیر و در زمستان بر پلاس زندگى مى‏كرد.نظافت را در هر حال رعایت مى‏فرمود و عطر و بخور بسیار به كار مى‏برد.عادتا جامه ارزان و خشن مى‏پوشید ولى در مجالس و براى ملاقاتها و پذیراییها لباس فاخر در بر مى‏كرد.غذا را اندك مى‏خورد و سفره‏اش رنگین نبود.در هر فرصت مناسب مردم مسلمان را به وظایف خود آگاه مى‏كرد.

امام (ع) براى خنثى كردن توطئه‏هاى مأمون و اطرافیان او مراقبتى هوشیارانه داشت.یكى از توطئه‏هایى كه امام آن را به شكست كشانید موضوع نماز عید فطر رمضان سال 202 ه.ق. بود كه مأمون براى تظاهر به مردم و اینكه امام كاملا در اختیار و آلت دست و طرفدار خلافت اوست از وى خواست كه نماز عید را ایشان با مردم بگزارند. امام امتناع فرمود ولى بر اثر اصرار مأمون فرمود«به همانگونه كه پیغمبر اسلام نماز عید را برگزار مى‏كرد اجرا خواهد كرد».مأمون ناچار شد این شرط را بپذیرد و فرماندهان سپاه و قضات و علما و دانشمندان به دستور مأمون به در منزل امام رفته و منتظر خروج ایشان براى حركت به محل نماز ایستادند.

همینكه آفتاب سر زد امام كه خود را شستشو داده و غسل كرده و معطر ساخته بود جامه‏اى ساده ولى پاكیزه پوشیده و عمامه‏اى سفید بر سر نهاد.امام از كاركنان منزل خویش نیز خواسته بود كه همه همینگونه به راه افتند.همه در حالى كه امام را حلقه‏وار در بر گرفته بودند تكبیر گویان از منزل خارج شدند.امام سر به آسمان برداشت و با صدایى چنان نافذ چهار تكبیر گفت كه گویى هوا و زمین و همه موجودات تكبیر او را پاسخ گفتند.

چون فرماندهان و درباریان كه خود را آراسته و منتظر امام ایستاده بودند با چنین صحنه‏اى مواجه شدند بلافاصله از مركبها به زیر آمدند و كفشها و چكمه‏ها از پاى بدر آوردند.امام پس از لحظه‏اى توقف این جملات را بر زبان جارى ساخت: «اللّه أكبر، اللّه أكبر على ما هدانا، ... و الحمد للّه على ما أبلانا».

امام به سوى مصلى حركت آغاز كرد ولى هر ده قدمى كه به پیش مى‏رفت مى‏ایستاد و چهار تكبیر مى‏گفت.تمام كوچه‏ها و خیابانهاى شهر مرو از جمعیت مملو گردید، همه با اشتیاق گرد آمدند و ناظر حركت پیامبر گونه امام بودند.گزارش این صحنه‏هاى مهیج به گوش مأمون مى‏رسید تا آنجا كه بر اثر القاى اطرافیان تاب ادامه برنامه را نیاورده دستور داد كه امام از میان راه برگردد و امام نیز چنین كرد و مردم آشفته خاطر و خشمناك پراكنده شدند و صفوف نماز دیگر به نظم نپیوست و توطئه مأمون با شكست مواجه گردید.

سایر منابع‏

اعیان الشیعة، ج 2

الكامل، ابن اثیر، 119/6، مصر 1303 ه.ق.

بحار الانوار، ج 49

تاریخ طبرى، 251/10

تاریخ الخلفاء، سیوطى، 307

عیون اخبار الرضا، قم 1363ه.ش.

منبع اینترنتی:Shia12.org





سایت بزرگ ستاره زرین
درباره وبلاگ
به نام خدا
با سلام
ورود شما را به این وبلاگ خوش آمد عرض می كنم . امیدوارم مطالب این وبلاگ مورد استفاده ی شما قرار گیرد . من با تبادل لینک موافقم در صورت تمایل منو لینک کنید بعد خبرم کنید تا منم شما رو لینک کنم در ضمن نظر فراموش نشه .
السلام علیک یا ابا صالح المهدی (عج)
*گفتم که خدا مرا حیاتی بفرست طوفان زده ام مرا نجاتی بفرست
فرمود که با زمزمه یا مهدی نذر گل نرگس صلواتی بفرست*
التماس دعا
موضوعات
آخرین مطالب
نظر سنجی
نظر شما در مورد مطالب وبلاگ چیست ؟




نویسندگان
آرشیو مطالب
پیوند ها
آمار سایت
بازدیدهای امروز : نفر
بازدیدهای دیروز : نفر
كل بازدیدها : نفر
بازدید این ماه : نفر
كل مطالب : عدد
آخرین بازدید :
آخرین بروز رسانی :



تمام حقوق این وبلاگ و مطالب آن متعلق به سعید غلامی می باشد.